مامان بابام خیلی مذهبی بودن، هنوزم هستن. منتها مذهبشون جوری یود که ۹۰درصد سخت گیریشون رو دخترشون بود. باورتون میشه آرزومه یک بار با دوستام شام برم بیرون؟؟

دوم ابتدایی بودم. زیر سن فاکینگ تکلیف. مامانم بهم گفت تو هیکلت نسبت به دوستات خیلی درشته، هرکی تو رو ببینه فکر میکنه دانشجویی( حالا اصلا این طور نبودا). یه مانتو برام خرید تا مچ پام. گشاد گشاد گشاد. آموزشگاه زبان میرفتم اون موقع. نگم براتون چقدر دوستام مسخره ام کردن. تا خود خونه گریه کردم. فکر میکنید وقتی مامان بابام منو در حال گریه دیدن چی گفتن؟ گفتن اون دوستات مشکل دارن فاسدن، تو همین لباستو بپوش. از اون روز از کلاس زبان و هم کلاسی هام متنفر شدم. یادمه تو حیاط اموزشگاه یه ستون بود. همیشه قبد شروع کلاس می رفتم اون پشت قائم میشدم که کسی منو تو اون مانتو نبینه.

همیشه بی نهایت لاغر بودم. همیشه گرسنه از سر سفره بلند میشدم. میدونید چرا؟ چون نمیخواستم بقیه فکر کنن من دانشجوام. دوست نداشتم فکر کنن من خیلی بزرگم. دلم میخواست باورشون بشه من ابتدایم

کودکیم، انقدر بد و تلخ بود که اصلا دوست ندارم حتی یک روزش تکرار بشه.


مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها